تبليغاتX
عشق من امیر...




برای تو...

 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چيست؟استاد در جواب گفت: به

 

گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور

 

از گندم زار، به  ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا

 

خوشه ای بچينی! شاگرد  به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی

 

برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:

 

هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا

 

کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی

 

همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ 

 

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما

 

به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت

 

و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را

 

چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را

 

که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 

برگردم. همين!!

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:22 توسط مهسا |





Copyright © 2006 - 2007 - mahsaamirhossein.blogfa.com

JavaScript Codes

اسم دختر اسم پسر